تبليغاتX
ما دو تا آبجي
ما دو تا خواهریم.

تولد تولد تولدت مبارك     ايشالا     ايشالا     هزار سال زنده باشي(البته ميدونم  اگه عمر نوحم كني هيچ گلي به سر بشريت نميزني



سلام آبجي خانوم با عظمت من.بابا تولدت مبارك.حالا ميتونم داد بزنم آبجي خانوم 21 ساله شدي.نگو يه دروغ گوي كثيفم كه خشن ميشم.ميدوني من آدميم كه معمولا تا كارد به استخونم نرسه ابراز احساسات نميكنم...الان كه دارم مينويسم لپام گل انداخته.ولي يه چيزي بايد بگم.اين كه داشتن يه آبجي محشر ترين چيز دنياست.پس بدون خيلي خيلي خيلي ......... دارم.

با احترام       آناي خجالتي

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 22:16  توسط آنا و راشل  | 

پيش گفتار(بنده ام كلاس مند شدم پيش گفتار عرض ميكنم)

سلاملكم.روم به ديفار كه يه هفته و اندي نيومدم.به شرافتم سوگند حرف سر يه پيمان بود.البته پيمانم به عظمت و كثيفي تركمانچاي نبود .من به همراه آبجي خانوم در يك شب سرد پاييزي پيمان بستيم كه به كتابامون افتخار بديم و لاشونو باز كنيم.بنابراين بايد دور اوقات بيكاريمون كه ماشالا كمم نيست يه خط با عظمت بكشيم.(امروزم كه اومدم دارم رو پيمان پياده روي ميكنم) بنده ام سخت در حال كشف كردن اينم كه من دو ماه گذشته داشتم چه گلي به سر بشريت ميزدم؟اگه من مايه ي آبروريزي بشريت نيستم خواجه حافظ شيرازي مايه ي آبروريزي بشريته؟(در اين جا از خواجه حافظ شيرازي عذر ميخوام .خواجه جان خودش ميدونه مزاح ميكنم)

تا حالا يه آدم دورو ديدين؟بنده مشاهده كردم.كي؟همين امروز.يكي از همكلاسياي دوروي بنده امروز به خاطر نمره مستمر امروز چنان فيلم نامه اي نمايش داد كه فك بنده و بقيه عزيزان تا نيم متري زمين رسيده بود.بذارين از اول بگم. امروز امتحان مستمر داشتيم.وقتي سوالا رو ديدم گفتم بهترين راه اينه كه به جاي جواب به پيروي از مجيد جان منم يه دو قطعه شعر از وصف حالم براي استاد حكايت كنم .اما لعنت بر اين حس.حس شعرم نيومد كه نيومد.بعد فكر كردم دست به دامن خدا بشم.اما مگه نشنيدين؟خدا ميگه از تو حركت از ما بركت.منم به خودم حركتي دادم عظيم.چهار جهت اصلي و فرعي رو با چشماي تيزبينم زير نظر گرفتم.بعد مورد و شناسايي كردم و ازش تقاضاي مدد كردم.بله بنده به لطف مدد اون دوست عزيز كه چون آدم خيريه تقاضا كرده نامش مسكوت بمونه امتحاني غليظ تر از عالي برگزار كردم.اما يكي از دوستان كه طفلك حتي تقلبم بلد نبود سخت امتحانو گل پمبه كاري كرده بود.بله اين بانوي دورو با يك لبخند شيطاني رفت پيش استاد.اما من ميدونستم اين استاد عجب موجود غليظ القلبيه(به روايتي موجود كثيفيه).اما گاهي موجودات كثيفم خام ميشن.بله اين بانوي دو رو چنان اشك تمساحي ريخت چنان آه . فغاني كرد چنان چنگي به ديفارا زد كه استاد كه چه عرظ كنم 43 نفر دانشجوي موجود در كلاسم با چشماني به اشك نشسته و بغضي فرو خورده نگاش ميكرديم.اين موجود دو رو دقيقا كوفيد به هدف.استاد خام شد.اونم چه خامي.2 نفر بايد اونو دلداري ميدادن.بله خانوم نمره مستمرو كسب كرد.بعد با يه لبخند شيطاني يه لبخند به بنده زد كه يعني منم آرههههههههه.اما من امروز يه چيز بزرگ كشف كردم.حاج خانوم دورو كثيف ترين راه كسب نمره رو به من نشون داد و من فهميدم كه تقلب كثيف ترين راه كسب نمره نيست.اما به شرافتم سوگند من به همين تقلب راضيم.

با احترام آناي قانع

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 21:32  توسط آنا و راشل  | 

 

وقتی استاد برنامه نویسی بنده در آغاز ترم نزول اجلال کردن و 1 ساعت تمام در مورد فواید برنامه نویسی و تمرین مستمر حرف زدن و به روایتی این قوم گمراه رو به صراط مستقیم هدایت کردن بنده در پایان صحبت های ایشون شاهد تحول چشم گیری در وجود خودم شدم.نه تنها من بلکه 99 درصد از همکلاسیای بنده هم متحول شده بودن.اون 1 درصدم شیرین عقل بودن که متحول نشدن.حتی یکی از دوستان خلف من صریحا عنوان کرد این ترم اگه من برنامه نویس نشدم به من بگین ضعیفه. البته من از اون جایی که میدونم به تحول من اعتباری نیست معمولا سعی میکنم موقع تحول حرف نزنم..شما همین کارو بکنین.خلاصه جمیع دانشجویان فهیم فناوری اطلاعات در پایان عرایض استاد با گونه هایی گل بهی(یکی از علائم تحول)و یک لبخند غلیظ به استاد خیره شدیم.اون روز بزرگ گذشت تا این که هفته ی پیش استاد از ما خواست چند تا تمرین ناچیز رو حل کنیم و امروز ببریم به خدمتشون.امروز ساعت 8 کلاس داشتیم.تصمیم گرفتم ساعت 7 دانشگاه باشم.میدونین چرا؟میدونین چرا؟آخه بنده وقت نکرده بودم سوالات اهدایی استادو حل کنم(این یه دروغ کثیفه)و به روایتی میخواستم برم از روی دوستان کپ بزنم.خلاصه وقتی پامو گذاشتم دانشگاه از شرم دلم میخواست سرمو بچپونم تو آستینم.خلاصه به حالت سر در گریبان وارد کلاس شدم.حدس بزنین چی رویت کردم.بله میشه گفت همون 99 درصد جمعیت متحول شده من جمله حاج خانم ضعیفه و بقیه ی دوستان بی شرم در حال کپ زدن تمرینا بودن.حالا حدس بزنین از رو کی؟از رو همون 1 درصد موجودات شیرین عقل(بد آموزی نشه شما رو به خدا)خلاصه این جماعت متقلب همه ی تمرینا رو کپی کردیم.حتی بی شرمانه بردیم منگنه هم زدیم.وقتی استاد اومد و گفت تمرینا رو حل کردین همه یک صدا گفتیم:بلهههههههههههههههههههه.ماجرای امروزو که دیدم یاد یه خاطره افتادم.اون موقع ها من طفلی نه چندان صغیر بودم.مثلا 14 ساله.ما یه استاد بی نهایت مظلوم داشتیم تو درس عربی.خلاصه این استاد مظلوم ما یه روز که قرار بود از ما امتحان بگیره اومد یه متد جدید سر ما پیاده کنه.متد جدید چی بود؟عرض میکنم.این معلم طفلک ما بعد از نیم ساعت حرف زدن در مورد این که تقلب کار کثیفیه و این کارا مال بچه های بده این جمله رو پای تخته نوشت(خدا ناظر بر اعمال ماست)بعد عرض کردن من سوالا رو پخش میکنم بعد از این کلاس میرم بیرون تا پایان امتحان.هر کی خواست تقلب کنه به این جمله نگاه کنه و شرم کنه..چشمتون روز بد نبینه مام شرم کردیم اونم چه شرمیییییییی.این معلم طفلک ما که از کلاس بیرون رفت حدود چند ثانیه ما ناباورانه به هم خیره شدیم.بعد طوفانی عظیم به پا شد.حتی من چند لحظه با تعجب به کلاس چشم دوختم.باور کنین بینهایت شبیه جنگل آمازون شده بود.بله دوستان افسار گسیخته ی من عقده های چندین سال تو سری خوردن و مخفیانه تقلب کردن رو یه سره خالی میکردن.حتی جماعت بچه مثبت و خرخون هم به پا خواسته بودن.نیم ساعت بعد معلم ما وارد کلاس شد و با یه مشت بچه های خوب مواجه شد که مرتب و تمیز سر جاشون نشسته بودن و برگه هاشون کامل و بدون عیب آماده ی تحویل دادن بود.معلم مام بعد از کلی تشویق کردن برگه ها رو جمع کرد.معلممون هیچ وقت نفهمید ما اون روز سر امتحان عربی چه ها کردیم.منم هنوز نفهمیدم چرااین معلم طفلک ما به این قوم متقلب اعتماد کرد؟

 با احترام    آنای متقلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:32  توسط آنا و راشل  | 

یه سوال؟چرا آدما تو این دورو زمونه این قدر بیشرم شدن؟مگه بیشرمیم مد میشه؟امروز یه نی نی بیشرم مهمون ما بود.یه نی نی بیشرم دوساله.به شرافتم سوگند این موجود بیشرم دست همه رو از پشت بسته بود.میپرسین چرا؟عرض میکنم.من عشق بچه هام.دیوونشونم.شاید به خاطر همین بود که وقتی این نی نی بیشرمو دیدم.پریدم و بغلش کردم.بعد از 5 دقیقه این آقا کوچولو رو کرد به من و گفت:خاله.گفتم جون خاله.میدونین چی گفت.گفت:خاله زنم میشی؟به نظر شما من چی کار کردم؟بهش فحش رکیک دادم؟نچ.گوشمالیش دادم؟نه بابا.نکنه فکر کردین شرم کردم و لپام قرمز شد؟نچ.بنده بهش گفتم :اگه زنت بشم منو با چی میزنی؟این نی نی بیشرمم چشم تو چشمم انداخت و گفت :با کمربند بابام.منم سعی کردم به یه لبخند حضرت مریمی سروته قضیه رو هم بیارم.ولی ماجرا به این جا هم ختم نشد.چند دقیقه بعد خالم و دختر خاله کوچولوم به ما ملحق شدن.بله این نی نی بیشرم تا چشمش به خوشگل تر از ما افتاد قول و قرارو بیخیال شدو پرید طرفش.بعدشم دستشو گرفت و گفت زن من میشی؟آخه جغله تو حیا نمیکنی؟به شرافتم سوگند تو اون لحظه میخواستم یه سری تنبیه بدنی تضمین شده روش اعمال کنم.به معنای دیگه میخواستم خفش کنم.ولی تو همون لحظه ننش صداش کرد که بچه بیا بریم.اما آقا مگه راضی میشد.بیخ ریش دختر خاله ی بنده نشسته بودن.دل میدادن و قلوه میگرفتن.منم که حسودیم شده بود تصمیم گرفتم خامش کنم تا زود تر شرشو کم کنه.رفتم پیششو گفتم:آقا کوچولو مامان منتظرته.اگه نری گریه میکنه هااااااااااااااااا .میدونین نی نی بیشرمه چی گفت؟گفت به درکتازه میخواستم دست به خشونت بزنم که یدفعه ننش که الحق خوب پسرشو شناخته بود گفت.بیا از تو کوچه داره یه نی نی خوشگل رد میشه.بله آقا دختر خاله ما رم بی خیال شد و عین جت دوید طرف در.بله یار جدید تو کوچه منتظر بود.خلاصه دختر خاله ما یه کم آبغوره گرفت و بیخیال شد.منم 4 تا فحش رکیک به اون نی نی بیشرم دادم .ولی خودمونیمااااااااااااااا دیدین چطور اولین خواستگارم تو زرد از آب در اومد؟

با احترام       آنا ی دلشکسته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:6  توسط آنا و راشل  | 

دیشب یه مهمون کوچولو واسمون اومد.بهتره مغزاتونو چینو چوروک ندین.خودم میگم.یه خرگوش کوچولو.پسر داییم وقتی یه چیزی جونشو میگیره معمولا اولین فکری که میکنه اینه که اهدا کندش به ما.ما هم که ماشالا پشت گوشامون از جنس مخمله.اونم از نوع مرغوبش.وقتی خرگوشه رو دیدم یاد خرگوش خودم افتادم.اون موقع ها من خیلی کوچولو بودم.بذارین یه آه غلیظ بکشم.کشیدم.حالا ادامه ماجرا.اون شب یه شب سرد زمستونی بود که پدر جان اومد خونه.اما این وسط یه چیز اسرار امیز بود.بله پدر جان یه چیزی زیر کتش قایم کرده بود.راشل که معمولا از هر چیزی میترسه منو به عنوان مامور مخصوص حاکم بزرگ میفرسته پیشواز منو فرستاد جلو.زیر کت بابا یه خرگوش کوچولو بود.اسمشو گذاشتیم برفی.تا ما رو میدید میومد طرفمون.بزنم به تخته گوش شیطون کر جربزه ای داشت مال خودش.یه شب یه گربه طفلک نزول اجلال کرده بود پر پرش کرد.گربهه به دیفارا چنگ میزد که فرار کنه.(بهتره زیاد به حرفام اعتماد نکنین آخه من یه کم چاخانم .ما هم یه کم به خرگوشه مدد دادیم)خلاصه از اون جایی که این خرگوشه که الهی به اون شیکمش کارد بخوره حیاطمونو مثل دشت لوت درست کرده بود پدر جان بنده تصمیم گرفت ما رو خام کنه.بله ما دو تا موجود کثیف  راضی شدیم خرگوشمونو آزاد کنیم در قبال یه شب شهر بازی.این جوری چشاتونو گرد نکنین.ما اون موقع ها دو تا بچه ی شیرین عقل بودیم(گرچه راشل هنوز چندان پیشرفتی نکرده)این تیکش ممکنه فیلم هندی باشه ولی تا یه ماه میرفتم تو انباریمونو گریه میکردم.دیشب به یاد برفی اون خرگوشه رو بردم تو انباری.کی میدونه شاید یه روز این خرگوشه مثل برفی عزیز بشه.ولی مطمئن باشین این دفعه نه من نه آبجی خانوم خام پدر جان نمیشیم. 

با احترام   آنا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:32  توسط آنا و راشل  | 

امروز از اون روزاییه که باید از تو تقویم زندگیم سانسورش کنم.ساکتهم من هم آبجی خانوم.میپرسین چرا؟دیشب من و راشل تا نصفه شب داشتیم فیلم میدیدیم اونم چه فیلمییییییییییییییی.هندی.نمیدونم چرا این ننه ما این قده رو این فیلم هندی دیدن ما حساسیت نشون میده.شاید موضوع برمیگرده به سال ها قبل.وقتی ابجی خانوم یه جغله بچه بیش نبود.منم که نگم بهتره.خلاصه این ابجی ما رفیق فابریکشو(که از قرار معلوم اونم یه جغله بچه بوده)رو دعوت میکنه خونمون و با هم میشینن یه فیلم هندی مشت بزنن تو رگ.درست سر لحظه ی احساسی و وصال و این جور برنامه ها یه دفعه ننه ما می بینه این رفیق ابجیم که یه کمم سرو گوشش میجنبیده میزنه تو پهلوی آبجیمو با هیجان میگه:از این تیکه خیلی خوشم میاد.ای خدا ذلیلت کنه بچه که با این یه دیالوگت چه ها کردی...هنوزم که هنوزه سر صحنه های رومانتیک این ننه ی ما میادو میگه:از این تیکش خوشتون میادتعجب؟خوب معلومه.ما خوشمون نیاد خواجه حافظ شیرازی خوشش بیادعصبانی؟حالا میپرسین این حرفا چه ربطی به چوب ترو این ماجراها داره؟؟عرض میکنم.امروز مامان بابا رفتن مسافرت.ما فرزندان خلفم گذاشتن تو خونه.شرمگینم بگم ولی دقیقا تا ١٠:٣٠ خوابیده بودم.بعدش من و آبجی خانوم طی یک تصمیم جنجالی تصمیم گرفتیم تمامی کلاسای بعد از ظهرو بپیچونیم.بعدشم برای نهار ١ کیلو شیرینی تر خریدیمو ٣ نفری زدیم بر رگ.بازم بگم؟؟؟؟؟؟حالا نظرتون در مورد اون ضرب المثل معروف چیه؟(تا بباشد چوب تر................................چشمک)به نظر من که باید دهن این قدیمیا رو طلا گرفت.حالا بفهمین وقتی میگم این ننه باباها طلان یعنی آره هستن.خوب دیگه امری فرمایشییییییییی؟ابراز احساساتی؟؟نبود؟صدای شیکستن یه چیزی اومد.برم ببینم چی بود. با احترام     نیشخند     آنا

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:38  توسط آنا و راشل  | 

 

امروز از اون روزای هیجانی بود نگران    .روزی که بنده به کمک حس شیشم بینظیرم کشفیات بزرگی به عمل آوردم.میخواین بدونین چی چی رو کشف کردماز خود راضی؟میخواین نگم تو خماری غرق بشیننیشخند؟نه من اینقدرام موجود کثیفی نیستمدروغگو.پس میگم.یکی از همکلاسیای مذکر ما همزاد داره.این جوری چشاتونو گرد نکنین.البته تو این یه مورد نمیتونم به شرافتم سوگند بخورم.چون شرافت مال من مثل تار سبیل برادران لوتی میمونه.بذارین از اول تعریف کنم.امروز استاد گرامی ما ما رو به گروه های 4 نفره تقسیم کرده بود تا هر گروه یه برنامه بنویسه.گروه ما شامل 3 تا زیبای خفته بود با یدونه غول بیابونی(منظورم جناب صاب همزاده)خلاصه آقا با اون شلوار پیلی پیلی و اون فرق کج نامیمنتظر(تورو خدا شانسو ببین همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی)با یه لبخند حضرت مریمیخجالت نزول اجلال کردن.تا اینجا همه چی طبیعی بود.اما یه دفعه یه نیگا انداخت سمت چپش بعد یه قه قهه زد اونم از نوع شیطانی(البته قه قهش به این غلظتم نبود)ما سه نفر یدفعه انگار که برق شونصد ولت بهمون وصل کرده باشن سه نفری بهش خیره شده بودیم.یکی از رفقا که ماشالا از خرافاتی بودن داره میمیره شروع کرد دستشو گاز گرفتن.(اینو کجای دلم بذارم؟)خلاصه آقا قه قهش تموم شدو مام خودمونو زدیم به ......بعد خیلی آروم وسایلشو جمع کردو گفت با اجازه خانوما.بعد از رفتنش تا 5 دقیقه سکوت بود(به این میگن آرامش بعد از طوفان)بعدش یه دفعه من زدم زیر خنده.اون دوتام پشت سر من.اون قد خندیدم که دوستان کم کم داشتن نگران میشدن(ما شادیمونم مثل آدم نیست)خلاصه شادیمون که تموم شد به این نتیجه رسیدیم که بله آقا همزاد دارن اونم به چه عظمتخمیازه.بعد از ظهر آبجی خانومم بهم ملحق شد.حالا تصور کنین من و آبجی خانوم غیرتی نشستیم یه دفعه آقا نزول اجلال کردن با یه نیش باز که حتی میتونستم معدشم ببینم.بعد گفت :سلام خانوم برنامه رو نوشتین؟که آبجی خانوم به ارنج کوبید تو پهلوم.یعنی این کدوم ....؟منم گفتم نه ننوشتیم بعد دست آبجی خانومو گرفتم و الفرار.........استرس

با احترام قلب    آنا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:59  توسط آنا و راشل  | 

سلام من راشلم خواهشن حرفای این جوجه{منظور همون آبجی کوچیکست} ی گیس بریده ی ما رو جدی نگیرید.اون یه موذمال بیشتر نیست.می دونید چیه رفقا این آبجی کوچول من یه عمریه مثل گلاب به رو تون دم هر جا که من می رم بهم چسبیده.اگه شما این بشرو تو خیابون ببینید فکر می کنید ایشون یه حوریه بهشتی هستن که از آسمونا رو فرق سر این بنده ی حقیرا فرود امدن.اما عزیزای دل خواهر گول این قیافه ی به ظاهر مظلوم و حوری وارش رو نخورین زیرا در پشت این چهره مظلوم شیطانی هولناک مخفی شده .بعدا بیشتر در موردش با هم صحبت میکنیم.در ضمن بنده 21 سالمه نه 22 سال.فعلا بای.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:54  توسط آنا و راشل  | 

سلام سلام سلام یه سلام طوفانی طوفانی.من اسمم آناهیتاست .میپرسین پس آبجی خانمم کو؟ چون من و راشل یه کم فقط یه کم آبمون تو یه جوب نمیره تصمیم بر آن شد که هر کی جدا پست بده.اونم سرو کلش پیدا میشه .به زوووووووووووووووووووووودی.بذارین یه کم از خودم و خودش بگم من 20 سالمه و خواهر گرامیم 22 سال .اگه گفت 21 بشنویدو باور نکنین چون راشل یک دروغ گوی کثیفه.ما تو یه دانشگاهیم .میتونم بگم پیشنهاد میکنم روزی آدم شونصد بار سرشو بکوفه به دیفار بهتره تا با آبجیش تو یه دانشگا باشه.یک بار فقط یک بار یک بنده خدایی اومد از ما جزوه بگیره خانم سررسید یک نگاهی به من و اون بنده خدا کرد مو بر اندام بنده که هیچ بر اندام جدو آبادم سیخ شد.باور کنین قصد آبروریزی ندارم اینا حرف دله.شما که محرمین.خانم چون رژیم میگیرن میگن تو دانشگاه یک پرس غذا بگیریم با هم بخوریم.نمیگه من جوونم انرژی دارم ضعف میکنم رو دستش میمونم.گناه دارم.خلاصه به زور گیس و گیس کشی یه پرسو دوتا میکنم.چی بگم دست رو دلم نذارین که خونه.من دانشجوی آِی تی هستم.کسی نمیخواد واسه بنده هورا بکشه؟بابا آخه مهندس مملکتم.از کودکی همیشه مورد اذیت و آزار خواهر جان بودم تا مامان جان منو با راشل پست فطرت تنها میذاشت آبجی جانم آن روی شیطانیشو نشون میداد.البته من هیچی یادم نیست اینا رو دارم از راشل روایت میکنم که وقتی بزرگ شدیم طی اعترافات کثیفی پرده از کاراش برداشت.روم به دیفار ولی بهترین سرگرمی من و راشل این بود که اکشن شیم.حتما فکر میکنین اینا بلا نسبت ما چقدر افسار گسیخته یا به روایتی وحشی بودیم.باید بگم اکه ای جوری فکر میکنبن ممکنه کلامون بره تو هم.چون بنده غیرت دارم هم سر خودم هم سر آبجی بزرگه.باید اعتراف کنو راشلم همین طور.یادمه اون موقع ها ما یه پارک داشتیم نزدیکای خونمون.اسمش بود پارک خرابه.حتی وقتی شهرداری درستش کرد بازم بهش میگفتیم پارک خرابه.اون جا یه سری پسر ریخته بودن و با هم کشتی میگرفتن.نمیدونم کی به من جغله گفته بود برم وسط و ادعا کنم منم هستم.خلاصه کشتی بنده شروع شد اما خیلی زود کیش و مات شدم از اینجاش به بعد فیلم هندیه نمیدونم آبجیم چه جوری اومد و سر اون پسررو کوبید به زمین.فقط یادمه من و راشل میدویدیم با همه بچه های کوچه.حالام میتونین یه کم به من حسودی کنین آبجی من اینه.گرچه ما با هم یه کم خرده حساب داریم ولی آبجی همیم چاکر همم هستیم البته راشل وظیفشه..خدافظ تا فردا
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:32  توسط آنا و راشل  |